شعری از الهه همتی(عضو شورای مرکزی کانون پرنیان)
جایی بود، بین من و تو.
گفتی: برو به ...
و من،ماندم.
فکر کردی دوستت دارم...
جایی بود، بین من و تو.
گفتی: برو به ...
و من،ماندم.
فکر کردی دوستت دارم...
دیالوگ یا گفت و گو، از مهمترین عناصر یک داستان کوتاه به شمار می آید. چنانکه برخی از داستان ها، تمامن توسط گفت و گو روایت می شوند. یعنی راوی در داستان حذف می شود و بار داستان به دوش گفت و گو می افتد. به دلیل همین اهمیت، و نقش موثر این عنصر در واقع نمایی بیشتر و همچنین نمایشی کردن داستان، جلسه ی دیگری از بخش داستان کانون پرنیان را به این موضوع اختصاص دادیم...
اقلیمی نویسی یا بومی نویسی ریشه ای دیرینه در ادبیات داستانی ما دارد.کما اینکه در آثار ساعدی و محمود شکل ساخت یافته و ممتازی از آن را مشاهده می کنیم.
اقلیمی نویسی با توجه به جذابیت های نهفته آن دغدغه ی همیشگی نویسندگان بزرگ بوده. جذابیت هایی که از قرابت و غرابت وجود می آیند. گاه می شود که با خواندن یک داستان به سال ها قبل به خاطرات کودکی در منزل پدری برگردیم...
شرح حالی که نیست
پیراهنی سیاه پشت به پنجره ای که
نای داد زدن نداشت
بسته شد!
نزدیک جایی که نزدیک به اینجا نیست
دور تر از تمام رفتنها
پشت یک اندوه خمیده
طپشی ایستاد روبه رویم
نه ورزای سیاه رنج
نه خون سخت ایگناسیو
اینبار ساعت6 بود بر تمامی ساعتها
اینبار ساعت 6 بود که بر دیوار مینواخت
اینبار ساعت 6 بود لورکا
اینبار ساعت 6 بود.
ته سیگاری که از من نکشیده دود شد
درد میکنم
بغضی به بلندای کودکیم
درد میکنم
این یک داستان واقعیست
(روایت جنگلی با درختهای دراز کشیده)
سرم روی بالشیست که مرگ را دیده
صدای گریه های توی بالش قطع نمی شد
دهانی باز و فریادی چسبیده تنم
منم:
مرده ای ایستاده در کنار تو
چکمه هایت را بکن که از این کثافت گذشته ای و...
آخ سرم
آخ سرم
این روزها سرم بادکنکیست
دست کودکی در اتوبوس
بدون پنجره
که بیدم که باد
کبریتم که باد
ارزانی جنگلی که هرگز نبود
زندگی پیش از انکه فکر کنی به سراغت آمد
مرده ام پیش از انکه زندگی کنم و
بیش از تمام سطرهای ننوشته
دلخوشم
به اینکه با پرهای توی بالشت
پرواز کرده ای
به اینکه...
شهاب احمد پور
زاویه دید یا نظرگاه در واقع تعیین کننده ترین عنصر یک داستان کوتاه به شمار می رود.به طوری که آرایش عمده ی عناصر یک داستان به آن بستگی دارد. به همین دلیل اولین جلسه ی بخش داستان کانون پرنیان در نیم سال دوم مانند نیم سال اول به بررسی این عنصر اختصاص یافت...
گرد آورنده : همایون ذبیحی
استاد محمد علی بهمنی در بیست و هفتم فروردین 1321 در قطار در نزدیکی شهر دزفول به دنیا آمد. پدرش سوزنبان خطوط راه آهن بود. وی به دلیل شرایط زندگی از هفت سالگی در چاپخانه مشغول به کار شد.به قول خود او شاید چاپخانه مدرسه دیگری برای آموختن او بود. وی در سالهای کار در چاپخانه به طور اتفاقی با " فریدون مشیری " آشنا شد و همین آشنایی او را کم کم وارد دنیای شعر کرد.بهمنی به تشویق مشیری ، که به ذکاوت و طبع شعر و پی برده بود، دست به سرودن شعر زد.طولی نکشید که با توجه به تواناییهایش جایگاه خاصی به دست آورد...
به اعتقاد بهزاد موسايی منتقد ادبی گيلانی ، سابقه داستان نويسی در اين خطه سرسبز حتی از "يکی بود يکی نبود " جمال زاده نيز فراتر رفته و با داستان های کوتاه نويسنده ای به نام علی عمو در سال 1288 آغاز می شود.
موسايی ادبيات داستانی گيلان را به چند دوره تقسيم می کند :
1-داستان نويسانی که از 1288 تا 1328 فعاليت می کردند که با علی عمو آغاز شد.
معرفی علی عمو ، منتقدان را که شروع داستان نويسی مدرن ايران را با " يکی بود ، يکی نبود" جمال زاده در سال 1300 می دانستند ، به چالش واداشت ...
نقل است که حسن گفت: « از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکی و مخنثی و مستی و زنی. گفتند : چگونه؟ گفت : روزی جامه فراهم میگرفتم از مخنثی که بر او میگذشتم. گفت : ای خواجه ! حال ما هنوز پیدا نشده است. تو جامه از من فراهم مگیر، که کارها در ثانی الحال خدای داند که چون شود. و مستی دیدم که در میان وحل میرفت، افتان خیزان، فَقُلتُ له: ثبّت قدمک یا مسکین، حتّی لا تَزَل – قدم ثابت دار ای مسکین تا نیفتی- . گفت تو قدم ثابت کردهای با این همه دعوی؟ من اگر بیفتم مستی باشم به گل آلوده ، برخیزم و بشویم ، این سهل باشد. اما از افتادن خود بترس. این سخن عظیم در من اثر کرد. و کودکی وقتی چراغی میبرد. گفتم : از کجا آوردهای این روشنایی؟ بادی در چراغ دمید و گفت: بگو تا به کجا رفت این روشنایی؟ تا من بگویم که از کجا آوردهام. و عورتی دیدم ، روی برهنه و هر دو دست برهنه، با جمالی عظیم، در حالت خشم از شوهر خود با من شکایتی میکرد. گفتم : اول روی بپوش. گفت : من از دوستی مخلوق چنانم که عقل از من زایل شده است و اگر مرا خبر نمیکردی ، هم چنین به بازار فروخواستم شد. تو با این همه دعوی در دوستی او ، چه بودی اگر ناپوشیدگی روی من ندیدی؟ مرا این نیز عجب آمد.»
بی که ماه خوانده باشمت
در بسترم سرازیر میشوی
و تنم را نور باران می کنی
چندان که صبحگاه
مرا با خورشید اشتباه می گیرند
بی که خوانده باشی مرا
چون عقابی در دل کوه
در بازوانت
لانه میسازم
تا از نگاهم بشنوی
کوه یعنی تو
آب از سرم گذشته و رو دست خورده ام
از روزهای زندگیم ته کشیده ام
با عکس های کودکی ام هم غریبه ام
می خواستم که روی خودم سد شوم ولی...
از عقده های ملتهبم رد شوم ولی ...
انگار روح گیج مرا خواب برده بود
دنیای بی گناه مرا آب برده بود
درگیر یک تراژدی تازه تر شدم
حس می کنم که مرده ام انگار در خودم
از من به غیر سایه که چیزی نمانده است
از آن غرور سنگ پشیزی نمانده است
انگار منفجر شده قلبم به روی مین
حالا منم شکسته ترین دختر زمین
رنگ از تمام خاطره هایم پریده است
شاید که روزگار مرا خواب دیده است
شاید کسی به اسم من اصلا نیامده ست
شاید خدا مرا به کسی قرض داده است...
*******
حالا که آب بودنم از سر گذشته است
قلبم از این زمانه ی بی عشق خسته است
خود را سپرده دست خدای ندیده که
بر پشت بام خانه ی دنیا نشسته است...