می نویسیم،چون خاطرخواهِ خاطراتیم[1]
کیهان خانجانی
بیایید بی مقدمه از این جا شروع کنیم: حکایت آدمی که از او پرسیدند : ازدواج کردی؟ گفت: پنجاه درصد قضیه حل است. گفتند : چرا پنجاه درصد؟! گفت : چون من او را می خواهم. حالا اگر این آدم بخواهد داستان خودش را با آن خانم بنویسد پنجاه درصد را دارد. پنجاه درصد باقی مانده را از کجا می آورد؟ ذهنیت خودش را می نویسد.بخش سایه های ما هم همین طور هستند؛بخش ذهنیات ما ؛ گاه از ما فرمان نمی برند و تمام زیبایی هم همین است، چون جاهایی واقعاً واقعیت خسته کننده است. ویرجینیا وولف هم همین را می گوید: «چه قدر از این کثیف بنویسیم ! » منظورش از کثیف، واقعیت است. نه این که ما واقع گریز باشیم؛این ها دلیل بر رد واقعیت نیست. در داستان تخیل هست و «تخیل فرهیخته» این سایه ها را آشکار می کند و همین برای ما جذابیت ایجاد می کند. جالب این که این فقط در داستان های مدرن اتفاق نمی افتد؛برای مثال، به کتاب مقدس رجوع کنید:برج بابل. واقعاً داستانش تخیل فرهیخته ای دارد، یا در داستان یوسف.
می نویسیم چون خودخواهیم، ولی کلمه ی خودخواه را می توانیم این طور تعبیر کنیم : خاطر خواه ، خاطره خواه . خاطراتمان را دوست داریم . دیده اید وقتی مادران ما با خاله ها یا مادربزرگ ها می نشینند به صحبت کردن ، چیزهایی را به یاد می آورند از شش – هفت سالگی . این ها را برای چه به یاد می آورند؟ تمام هم و غم شان مبارزه است . مبارزه با فراموشی که بخواهیم یا نه مثل سایه ای ، مثل اژدهایی ،خاطراتمان را از ما می گیرند. می نویسیم چون خاطرخواه خاطراتیم. مبارزه می کنیم. به قول کوندرا: «جدال با نسیان». مثل کسی که عزیزی را از دست داده و به شکل های مختلف ، دیدن عکس ها یا نگه داشتن وسایلش ، چهره ی آن شخص را به یاد می آورد. آن ها نشانه هایی است برای این که چهره ی آن شخص را به یاد داشته باشد.
دیگر این که می نویسیم چون بخشی از وجودمان تاریک و پنهان است . همان کوه یخی که همینگوی می گوید چهار پنجم آن زیر آب است.می نویسیم تا پیدا کنیم.می نویسیم چون با نوشتن کشف می شود. دیگر چیز این که ، چون واقعاً پیشگویی در ما وجود دارد. و دلایل درونی یا بیرونیِ ِ درونی شده ی دیگر برای نوشتن.
نویسنده ای گفت :«می نویسم به خاطر این که از تمام کسانی که در کودکی به من ظلم روا داشته اند انتقام بگیرم.»
فرشاد پیوس اگر همه جا پاس می داد که دیگر آقای گل نمی شد!خودخواهی چیز خوبی است!منظورم نوشتن از تجربه های شخصی است. به هر تقدیر باید نوشت تا این کشف ها را کرد. کافکا جمله ی قشنگی دارد.می گوید:« تمام کتاب ها از زندگی گرفته شده ، اما اگر کتاب ها را بچلانیم مقدار کمی زندگی از آن ها می گیریم.» و واقعاً همین طور است.شاید خوش به حال کسانی که می خواهند بنویسند و شکست های زیادی خورده اند.فقر ، استبداد، تنهایی و... کشیده اند! البته نه آن قدر که از پا بیفتند! دردهای بزرگ بشری ، چیزهایی که بشر به طور کلی با آن ها درگیر است : خدا ،حقیقت، آزادی،عشق ،مرگ و ... . این ها دغدغه های معرفت شناختی و هستی شناختی نویسنده هاست. کسانی که تجربه های زیست شده دارند حتی اگر آن تجربه ها به قول فاکنر " تجارب عبث بشری " باشند.
به کشوری مانند مصر نگاه کنید،وقتی اعراب به آن ها حمله کردند زبانشان را از دست دادند. زبان ،ما را مانند مهری که در وقت نماز حواس ما را مجموع می کند با هم نگاه می دارد. زبا فارسی خیلی کم در جاهایی مانند افغانستان و تاجیکستان باقی مانده. و اگر همین را از ما بگیرند دیگر چیزی نداریم . بسیاری از چیزهایی که داشتیم از ما گرفته شده . همین واژگانند که برای ما باقی مانده اند و باید آن ها را رعایت کنیم. همین خرده فرهنگ ها ، زبان های محلی و ... . همین زبان را داریم و حقی بر گردن ما دارد. آن را درست بنویسیم.
اما روزنامه ها ، سایت ها ، اینترنت، اس ام اس ها ، چت کردن ها ، ماهواره ها و شبکه های مختلف تلویزیونی آن قدر به شیوه های مختلف خبررسانی می کنند که اگر یک نفر موضوع را عین واقعیت بنویسد، کار بزرگی نکرده است.کما این که معتقدم واقع گرایی محض وجود ندارد؛مثلاً برای نوشتن بطری آبی که این جا هست چند صفحه باید بنویسد که آن را همان طوری که هست توصیف کند؟ و باز خواننده که بخواند بطری دیگری را برداشت می کند. این ویژگی زبان است .
برای تخیل فرهیخته داستانی کوتاه از کافکا بگویم. صف های بلند نفت را که در ایران در زمان جنگ بود و در اروپا هم برای زغال سنگ - البته در جنگ جهانی دوم- وجود داشت به یاد بیاورید. کافکا داستان کوتاهی دارد به نام " ناوک سوار" . شخصی که پولی ندارد و فقیر است، در صف زغال سنگ نشسته است روی پیت (ناوک) . اگر یک داستان نویس بر اساس داستان های کلاسیک یا حتی شعاری می خواست بنویسد ، چه طور می نوشت ؟ می نوشت : او سردش بود ، انگشت هایش یخ زده بودند، داشت می لرزید،ژولیده بود، گرسنه بود ، چند روز بود غذا نخورده بود، پول کمی داشت برای گرفتن زغال سنگ و پیش از آن که به زغال سنگ برسد ، مُرد. اما کافکا می نویسد که مَرد و ناوک به پرواز در می آیند. این حرمت برای برداشت و تاویل خواننده واجب است. یکی می گوید : «مُرد و به آسمان رفت.» آن یکی می گوید:« به رهایی رسید ، به آزادی رسید و ... » مثل شعر بسیار زیبای اخوان :
« زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ،اما - با که باید گفت این؟ -
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.»
زندگی ای داشت که به مرگ تن در داد.
۱.سخنرانی کیهان خانجانی در نشست عمومی داستان خوانی داستان نویس جوان استان ،رهافتاحی .۲۷/۸/۱۳۸۷